سلام دوستاي گلم
تواين مدت كه نبودم منو ببخشيد
سرم خيلي شلوغ شده و الانم دنبال
انجام يه كاري ام ، مي دونم كه شما
عزيزان منو تنها نمي ذارين
و حتما حتما برام دعا مي كنين
راستي تا يادم نرفته
از اين بعد هر يك ماه يكبار
مي آم به كامنت ها تون جواب مي دم
( به بزرگواري خودتون ببخشيد )
قربون همه تون
+ نوشته شده در
2008/11/4ساعت 2 قبل از ظهر  توسط پاییز
نشان اهل خدا عاشقي است با خوددار
كه در مشايخ شهر اين نشان نمي بينم
+ نوشته شده در
2008/10/6ساعت 5 قبل از ظهر  توسط پاییز
همه اونایی که به اینجا سر می زنین
وکامنت می ذازین
ممنونم و متشکر بخصوص الناز جون وفرزند تنهایی عزیز

ازتون خواهش میکنم
واسه من دعا کنید
نمی خوام گذشته رو دوباره تجربه کنم
اونی که دوستم داره وعاشقم شده
کسی نیست که بتونم از دست بدمش و ناراحت نشم
خواهش میکنم برای ما دعا کنید
از همه تون خیلی ممنونم و سپاسگذار

+ نوشته شده در
2008/9/14ساعت 5 قبل از ظهر  توسط پاییز
آهت را به کوير بده
قطره اشکت را به دريا
و خودت را به آسمان بسپار
درست مثل من
قول مي دهم
که هيچ وقت احساس تنهايي نکني
+ نوشته شده در
2008/9/14ساعت 5 قبل از ظهر  توسط پاییز
سلام عزیز
یادت نرفته که دوست داشتم
تو رفتی ومن هرچه کردم تو را از یادم نبردم
اما الان
الان تازه معنی عشق را می فهمم
وای که چقدر شیرین است
فکر نکن تو را بخاطر او ول می کنم
نه بخدا که اینطور نیست
تو را رها میکنم
چرا که عاشقت هستم
اما دل را به او امانت داده ام
دیگر خدانگهدار
+ نوشته شده در
2008/9/14ساعت 5 قبل از ظهر  توسط پاییز
+ نوشته شده در
2008/9/14ساعت 5 قبل از ظهر  توسط پاییز
خواستم چشمانم را ببندم تا شوقشان نمایان نگردد
خواستم رویم را برگردانم تا اسیر چشمانش نشوم
خواستم تا دلم را پس بگیرم تا هوایش از سرم بیرون رود
خواستم مسیرم را تغییر دهم تا هر روز شاهد پنجره اتاقش نباشم
خواستم بگریم شاید آرامش بگیرم
خواستم خودم را مشغول کنم شاید از یادم برود
خواستم اما مگر می شود ؟
خواستم غرور را بشکنم , شکستم اما ...
اما , فقط غرورم شکست و تکه های شکسته اش ,
تنها پای مرا برید.!
+ نوشته شده در
2008/9/14ساعت 5 قبل از ظهر  توسط پاییز
+ نوشته شده در
2008/9/14ساعت 5 قبل از ظهر  توسط پاییز

دلم گواهي بد مي دهد
دلم براي تو مي لرزد
تمام هول شبم
قصه فراغ تو شد
تمام روز
حديث وصال تو بود
به من بگو كه جاودانه مي ماني
ورنگ نارنجي ملال را
زچشم خسته مي شوئي
بيا ! بيا عزيز ديرينم
كنار امن ترين دل
كه قصه ، قصه رفتن به شام لم يزل است
جهان هميشه همين است
سخت بي بنياد ...

+ نوشته شده در
2008/9/6ساعت 3 قبل از ظهر  توسط پاییز
+ نوشته شده در
2008/9/6ساعت 3 قبل از ظهر  توسط پاییز
|
با تو ديشب تا كجا رفتم
تاخدا و آن سوي صحراي خدا رفتم
من نمي گويم ملائك بال در بالم شنا كردند
من نمي گويم كه باران طلا آمد
با تو ليك اي عطر سبز سايه پرورده
اي پري كه باد مي بردت
از چمنزار حرير پر گل پرده
تا حريم سايه هاي سبز
تا بهار سبزه هاي عطر
تا دياري كه غريبهاش مي آمد به چشم آشنا رفتم
پابه پاي تو كه مي بردي مرا با خويش ...
+ نوشته شده در
2008/8/24ساعت 1 قبل از ظهر  توسط پاییز
بهش بگين همين روزا اونو توقلبم مي كشم ...
برام دعا كنيد
+ نوشته شده در
2008/8/20ساعت 10 قبل از ظهر  توسط پاییز
كنم هرشب دعائي از دلم بيرون رود مهرت
ولي آهسته مي گويم خدايا بي اثر باشد
+ نوشته شده در
2008/8/18ساعت 11 بعد از ظهر  توسط پاییز
|
كاش بداني نبودنت يا تا ابد نديدنت هرگز بهانه اي نمي شود براي
از ياد بردنت...
+ نوشته شده در
2008/8/6ساعت 4 قبل از ظهر  توسط پاییز
ديروز که فرياد زدی دوستت دارم،گفتم نميشنوم لطفاً بلندتر!!!!!!!!!
امروز که به آرومی گفتی ديگر دوستت ندارم ...
گفتم هيس چرا داد ميزني؟
+ نوشته شده در
2008/8/2ساعت 8 بعد از ظهر  توسط پاییز
+ نوشته شده در
2008/8/2ساعت 7 بعد از ظهر  توسط پاییز
غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد
يا دل شيشه ايت از لب پنجره ي عشق زمين خورد و شكست
با نگاهت به خدا چتر شادي وا كن و بگو با دل خود
كه خدا هست ... ! خدا هست ... !
غم و اندوه اگر هست بگو تا باشد
معني خوشبختي ، بودن اندوه است . . .
+ نوشته شده در
2008/8/2ساعت 7 بعد از ظهر  توسط پاییز